نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :23/7/1387 13:24:0 تعداد بازديد كنندگان مطلب:703 پزشکان در سيما و سينما - دکتر مصطفي جلالي فخرپزشکاني از سيارههاي دور اگر بخواهيم پزشکاني را به ياد آوريم که در سينما و تلويزيون ديدهايم، چه به خاطر ميآوريم؟ مرداني (و گاهي زناني) که روپوش سفيد يا گان سبز يا کت و شلوار به تن دارند و احيانا يک گوشي پزشکي نيز همراهشان است که اغلب دور گردنشان آويخته يا پشت ميز نشستهاند (اغلب در مطب) و يا در گوشهاي از مرکز درماني ايستاده و خيلي جدي و مختصر، توضيحي درباره وضعيت بيمار ميدهند و تمام....بله، تمام!...اين همه، آن چيزي است که از پزشکان در سينما ديدهايم. انگار آدمهايي از مريخ آمدهاند و رباتگونه، کاري جز تشخيص و درمان ندارند. درست شبيه کارگرهاي کارخانه فيلم «عصر جديد» چاپلين که تنها نقششان در زندگي، همان کاري بود که بر عهده آنهاست. براي مثال شما از جراحان کاري جز اين دو حرکت ديدهايد؟ يا در اتاق عمل، وسايل جراحي ميخواهند و دستشان را دراز ميکنند يا از اتاق عمل بيرون آمدهاند و به همراهان مضطرب بيمار، توضيح کوتاهي ميدهند. عجيب اين که ادبيات آنها نيز شبيه هم و عصا قورتداده است. گاهي چنان نامتعارفاند که مخاطبان پزشک نيز نميتوانند آنها را به جا آورند. شايد همه علت، به سازندگان و نويسندگان آثار هنري مربوط نباشد، چون آنها نيز بر مبناي حافظ شخصيتشناس خود به سراغ شرح جزييات آدمهاي فيلمنامه ميروند و حتما شناخت آنها از طبيبان محدود به همين حالتهاي نابسنده است که در فيلمها بازسازي ميکنند. ميپذيرم که پزشکان نسل متاخر که بهطور عمده متخصصان عضو هيات علمياند، معمولا رفتار فاصلهجو و مغروري دارند؛ اما اين توجيه قانع کنندهاي نيست که نگاه به جامعه پزشکي تا اين حد نارسا باشد. به تازگي گرايش تازهاي در اين زمينه آغاز شده، اما راه اشتباه ديگري پيش گرفته شده! برخي گمان ميبرند که ورود به حيطههاي زندگي پزشک، براي اين کار کفايت کند. براي مثال، در سريال «اغما» ديديم که باوجود نزديک شدن به چنين حريمهايي، آنچه شکل گرفت، «شخصيت» يک پزشک نبود. در مقابل نگاه کنيم به فيلم «خيلي دور، خيلي نزديک» که دو شخصيت پزشک را در دو نسل متوالي، به درستي ترسيم ميکند؛ بدون آنکه خودش را ملزم به زيادهگويي کند. در واقع کيفيت نمايشي جزييات است که اهميت دارد و نه ميزان حجمي آنها. اگر بخواهيم از اين تيپسازيهاي تکراري دوري کنيم، در گام نخست بايد آنها را به عنوان «آدم» قصهها براي تماشاگر قابل باور کنيم و پس از آن، جزييات شغلي اضافه شوند. چرا جراح مغز و اعصاب «خيلي دور، خيلي نزديک» را به عنوان يک شخصيت در ذهن خود ثبت ميکنيم، اما آدم مشابهاش را در «ميناي شهر خاموش» به عنوان يک جراح به ذهن نميسپاريم؟! اهميت به شخصيتپردازي و بهرهمندي از مشاوران است که نتايج موفق خلق ميشوند. گاهي گمان ميکنم که کم شناختهشدهترين آدمهاي صاحب شغل در سينما، پزشکان هستند و به تازگي نيز که به جاي ارايه بهتر، توهين به آنها رواج يافته است. جالب (و در واقع تلخ) اينجاست که توجيه توهينکنندگان، پرهيز از نگاه نارساي کليشهشده قديمي است! مشاهده مطلب ارسال شده بعد
پزشکان در سيما و سينما - دکتر مصطفي جلالي فخرپزشکاني از سيارههاي دور اگر بخواهيم پزشکاني را به ياد آوريم که در سينما و تلويزيون ديدهايم، چه به خاطر ميآوريم؟ مرداني (و گاهي زناني) که روپوش سفيد يا گان سبز يا کت و شلوار به تن دارند و احيانا يک گوشي پزشکي نيز همراهشان است که اغلب دور گردنشان آويخته يا پشت ميز نشستهاند (اغلب در مطب) و يا در گوشهاي از مرکز درماني ايستاده و خيلي جدي و مختصر، توضيحي درباره وضعيت بيمار ميدهند و تمام....بله، تمام!...اين همه، آن چيزي است که از پزشکان در سينما ديدهايم. انگار آدمهايي از مريخ آمدهاند و رباتگونه، کاري جز تشخيص و درمان ندارند. درست شبيه کارگرهاي کارخانه فيلم «عصر جديد» چاپلين که تنها نقششان در زندگي، همان کاري بود که بر عهده آنهاست. براي مثال شما از جراحان کاري جز اين دو حرکت ديدهايد؟ يا در اتاق عمل، وسايل جراحي ميخواهند و دستشان را دراز ميکنند يا از اتاق عمل بيرون آمدهاند و به همراهان مضطرب بيمار، توضيح کوتاهي ميدهند. عجيب اين که ادبيات آنها نيز شبيه هم و عصا قورتداده است. گاهي چنان نامتعارفاند که مخاطبان پزشک نيز نميتوانند آنها را به جا آورند. شايد همه علت، به سازندگان و نويسندگان آثار هنري مربوط نباشد، چون آنها نيز بر مبناي حافظ شخصيتشناس خود به سراغ شرح جزييات آدمهاي فيلمنامه ميروند و حتما شناخت آنها از طبيبان محدود به همين حالتهاي نابسنده است که در فيلمها بازسازي ميکنند. ميپذيرم که پزشکان نسل متاخر که بهطور عمده متخصصان عضو هيات علمياند، معمولا رفتار فاصلهجو و مغروري دارند؛ اما اين توجيه قانع کنندهاي نيست که نگاه به جامعه پزشکي تا اين حد نارسا باشد. به تازگي گرايش تازهاي در اين زمينه آغاز شده، اما راه اشتباه ديگري پيش گرفته شده! برخي گمان ميبرند که ورود به حيطههاي زندگي پزشک، براي اين کار کفايت کند. براي مثال، در سريال «اغما» ديديم که باوجود نزديک شدن به چنين حريمهايي، آنچه شکل گرفت، «شخصيت» يک پزشک نبود. در مقابل نگاه کنيم به فيلم «خيلي دور، خيلي نزديک» که دو شخصيت پزشک را در دو نسل متوالي، به درستي ترسيم ميکند؛ بدون آنکه خودش را ملزم به زيادهگويي کند. در واقع کيفيت نمايشي جزييات است که اهميت دارد و نه ميزان حجمي آنها. اگر بخواهيم از اين تيپسازيهاي تکراري دوري کنيم، در گام نخست بايد آنها را به عنوان «آدم» قصهها براي تماشاگر قابل باور کنيم و پس از آن، جزييات شغلي اضافه شوند. چرا جراح مغز و اعصاب «خيلي دور، خيلي نزديک» را به عنوان يک شخصيت در ذهن خود ثبت ميکنيم، اما آدم مشابهاش را در «ميناي شهر خاموش» به عنوان يک جراح به ذهن نميسپاريم؟! اهميت به شخصيتپردازي و بهرهمندي از مشاوران است که نتايج موفق خلق ميشوند. گاهي گمان ميکنم که کم شناختهشدهترين آدمهاي صاحب شغل در سينما، پزشکان هستند و به تازگي نيز که به جاي ارايه بهتر، توهين به آنها رواج يافته است. جالب (و در واقع تلخ) اينجاست که توجيه توهينکنندگان، پرهيز از نگاه نارساي کليشهشده قديمي است! مشاهده مطلب ارسال شده بعد
اين همه، آن چيزي است که از پزشکان در سينما ديدهايم. انگار آدمهايي از مريخ آمدهاند و رباتگونه، کاري جز تشخيص و درمان ندارند. درست شبيه کارگرهاي کارخانه فيلم «عصر جديد» چاپلين که تنها نقششان در زندگي، همان کاري بود که بر عهده آنهاست. براي مثال شما از جراحان کاري جز اين دو حرکت ديدهايد؟ يا در اتاق عمل، وسايل جراحي ميخواهند و دستشان را دراز ميکنند يا از اتاق عمل بيرون آمدهاند و به همراهان مضطرب بيمار، توضيح کوتاهي ميدهند. عجيب اين که ادبيات آنها نيز شبيه هم و عصا قورتداده است. گاهي چنان نامتعارفاند که مخاطبان پزشک نيز نميتوانند آنها را به جا آورند. شايد همه علت، به سازندگان و نويسندگان آثار هنري مربوط نباشد، چون آنها نيز بر مبناي حافظ شخصيتشناس خود به سراغ شرح جزييات آدمهاي فيلمنامه ميروند و حتما شناخت آنها از طبيبان محدود به همين حالتهاي نابسنده است که در فيلمها بازسازي ميکنند. ميپذيرم که پزشکان نسل متاخر که بهطور عمده متخصصان عضو هيات علمياند، معمولا رفتار فاصلهجو و مغروري دارند؛ اما اين توجيه قانع کنندهاي نيست که نگاه به جامعه پزشکي تا اين حد نارسا باشد. به تازگي گرايش تازهاي در اين زمينه آغاز شده، اما راه اشتباه ديگري پيش گرفته شده! برخي گمان ميبرند که ورود به حيطههاي زندگي پزشک، براي اين کار کفايت کند. براي مثال، در سريال «اغما» ديديم که باوجود نزديک شدن به چنين حريمهايي، آنچه شکل گرفت، «شخصيت» يک پزشک نبود. در مقابل نگاه کنيم به فيلم «خيلي دور، خيلي نزديک» که دو شخصيت پزشک را در دو نسل متوالي، به درستي ترسيم ميکند؛ بدون آنکه خودش را ملزم به زيادهگويي کند. در واقع کيفيت نمايشي جزييات است که اهميت دارد و نه ميزان حجمي آنها. اگر بخواهيم از اين تيپسازيهاي تکراري دوري کنيم، در گام نخست بايد آنها را به عنوان «آدم» قصهها براي تماشاگر قابل باور کنيم و پس از آن، جزييات شغلي اضافه شوند. چرا جراح مغز و اعصاب «خيلي دور، خيلي نزديک» را به عنوان يک شخصيت در ذهن خود ثبت ميکنيم، اما آدم مشابهاش را در «ميناي شهر خاموش» به عنوان يک جراح به ذهن نميسپاريم؟! اهميت به شخصيتپردازي و بهرهمندي از مشاوران است که نتايج موفق خلق ميشوند. گاهي گمان ميکنم که کم شناختهشدهترين آدمهاي صاحب شغل در سينما، پزشکان هستند و به تازگي نيز که به جاي ارايه بهتر، توهين به آنها رواج يافته است. جالب (و در واقع تلخ) اينجاست که توجيه توهينکنندگان، پرهيز از نگاه نارساي کليشهشده قديمي است!
مشاهده مطلب ارسال شده بعد
بیشتر بخوانید...
امتياز شما به تحلیل اين مطلب