سال 4 | شماره 190 | سه شنبه 21  بهمن  1388 | 12 صفحه

 

نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :10/10/1387      11:46:0      تعداد بازديد كنندگان مطلب:881



دندان کاغذي - دکتر سيامک شايان
شما که غريبه نيستيد


مي‌گويم: «اوضاع کار خيلي خراب شده، از عصر که اومدم کلينيک حتي يک ويزيت هم نداشتم. با اين اوصاف خدا بايد عاقبت قسط‌هاي آخر ماه را به‌خير کنه.» نگاهم نمي‌کند. چشم دوخته به صفحه شطرنج. ادامه مي‌دهم: «پارسال اين موقع وضع خيلي بهتر بود، اما الان ماه به ‌ماه خراب‌تر ميشه.» درحالي‌که به ريش بزي‌اش دست مي‌کشد، سر تکان مي‌دهد: «وضع مردم خرابه دکتر جان. بنده‌هاي خدا نون ندارن بخورن، اون‌وقت بيان واسه دندونشون خرج کنن.» سرباز جلوي وزير را يک خانه جا‌به‌جا مي‌کند. خنده‌اي مي‌کنم: «باز زدي تو کار سياست دکتر.» خانه شاهم را با رخ عوض مي‌کنم و قلعه مي‌گيرم. سر بلند مي‌کند: «نه‌ به‌خدا، راست ميگم. همين مريض قبليم، جوون بنده خدا چهارصد تومن حقوق شرکت مي‌گيره از کجا بياره صد و پنجاه تومن واسه عصب‌کشي دندون زنش بده؟ مردم از زور نداري مي‌ذارن کارد به استخوانشون برسه بعد ميان دکتر.» اسبش را جا‌به جا مي‌کند...

- «نمي‌دونم چرا اين دخترا تا شوهر مي‌کنن ياد دندونشون مي‌افتن. بيست، سي سال خونه باباشون دندون‌پزشکي نميرن، همين که شوهر کردن يادشون مي‌افته بايد به دندون‌ها برسن.» يک پياده از او مي‌گيرم تا راه وزيرم باز شود.

- «من اگر جاي اين جوونا بودم دختره رو مي‌فرستادم دندون‌پزشکي واسه چکاپ قبل از ازدواج. اگه دندون خراب زياد داشت نمي‌گرفتمش.» همان سربازم را با پياده مي‌گيرد.

- «باز خوش به حال تو که همين چهارتا مريض رو از قديم داري. اون يکي کلينيک که توش کار مي‌کنم از صبح تا شب مريض کشيدني مياد، همه هم دفترچه به‌دست.» اسب را از صف مهره‌هاي بيرون مي‌کشم و پيش روي سربازش مي‌گذارم.

- «سمت تهران‌پارس که ديگه نميشه کار کرد. تعداد مطب‌هاي دندون‌پزشکي اونجا از تعداد سوپري‌ها هم بيشتر شده.» فيل سياه را جلوي اسبم مي‌گذارد. از حرفش خنده‌ام مي‌گيرد: «هر جور حساب مي‌کنم مي‌بينم با دندون‌پزشکي نميشه ادامه داد. بايد رفت دنبال يک شغل حسابي.» اسب را
برمي‌دارم و سمت راست صفحه در يک خانه سفيد مي‌گذارم.

- «دنبال کدوم شغل بنده خدا؟ از تو غير از دندون کشيدن مگه کار ديگه‌اي هم ساخته است؟» وزير را پيش مي‌کشد و کنار اسبم مي‌نشاند.

- «نمي‌دونم، مثلا بزنيم تو کار ساختمون، مثل بقيه دکترا.» وزيرم را مي‌گذارم پشت اسب.

- «خيلي حالا وضع ساختمون‌سازي خوبه و تو هم سرمايه داري؟ بهتره بزني به همون کار روزنامه‌نگاري، از بي‌کار نشستن توي کلينيک که بهتره.» دست مي‌برد سمت وزيرش، آن را بلند مي‌کند: «البته بد نيست توي وقت فراغتت يک کمي هم شطرنج تمرين کني.» وزير از ميان تمام مهره‌ها مي‌گذرد و روبه‌روي شاهم قرار مي‌گيرد: کيش و مات.

مشاهده مطلب ارسال شده بعد



 

بیشتر بخوانید...

  امکانات مطالب
نسخه PDF ◊
مشاهده نسخه چاپي ◊
دريافت فايل مطلب (Rtf Format) ◊
مشاهده نسخه XML ◊
ارسال اين مطلب به ديگران ◊
بازگشت ◊

  فهرست مطالب مرتبط

  نظر شما درباره اين مطلب
 
 

 




 

امتياز شما به تحلیل اين مطلب


نظرات دیگران در مورد این مطلب

صفحه اصلی
  • سرمقاله
  • پزشکي و جامعه
  • سياست سلامت
  • پشت پرده
  • يک هفته با رسانه ها
  • داروخانه
  • تجهيزات پزشکي
  • روزنه
  • پاويون
  • جهان پزشکي
  • صفحه آخر

  • آرشیو
  • جستجوی پيشرفته
  • عضویت در سایت
  • فهرست مطالب
  • ارسال خبر
  • لینک های مفید
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • RSS


1387 © کليه حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به موسسه فرهنگی ابن سينای بزرگ بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است | نگارش: نرم افزار تحريريه الکترونيک - نسخه5