سال 4 | شماره 190 | سه شنبه 21  بهمن  1388 | 12 صفحه

 

نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :1/11/1387      12:59:0      تعداد بازديد كنندگان مطلب:763



دندان کاغذي - دکتر سيامک شايان
وجدان بي‌محل


ساعت از نه شب گذشته که فردي وارد کلينيک مي‌شود. مرد چرک و خميده‌اي که دست روي گونه چپش گذاشته است. منشي او را نمي‌پذيرد: «داريم تعطيل مي‌کنيم دکترامون رفته‌اند.» پيش از آنکه گام‌ها را بچرخاند سمت در صدايش مي‌کنم. مي‌خواهم روي يونيت بنشيند. منشي اشاره‌اي به ساعت مي‌کند. «درد داره بنده خدا بذار ببينم چشه». «من هم شوهر دارم دکتر، خونه راهم نميده.» اعتنايي به غرولندش نمي‌کنم: «کار اگه دست زن جماعت بيفته نصف مريضا از شدت درد تلف ميشن.» ...

نياز نيست دهانش را باز کند تا از روي تعداد دندان‌هاي پوسيده بفهمم که معتاد است. چند صباحي که با اين‌گونه افراد سر و کار داشته باشي به طرفه‌العيني مي‌تواني رد افيون را در چهره و رفتار و البته دهان‌شان ببيني. چيزي به رويش نمي‌آورم. عامل درد ريشه باقي مانده‌اي در فک پايين است که اميدي به نگهداري‌اش نيست. خودش پيش از آنکه دهان باز کنم تجويز را در دستم مي‌گذارد: «دکتر جان بکِش و راحتم کن.»

همکارم چشمکي مي‌زند و طوري که تنها من بفهمم پيشنهاد مي‌کند که بنده خدا را بپيچانم. پيشنهاد او تجويز دارو است. هميشه در چنين مواقعي چند تايي پني‌سيلين تزريقي براي بيمار نسخه مي‌کند و با اين ادعا که دندان عفونت دارد و تا خوابيدن عفونت امکان هيچ نوع درماني براي او وجود ندارد، او را دست به سر مي‌کند. مخصوصا براي افراد معتاد که بي‌حسي گرفتن از دندان عفوني آنها با وجود مصرف ترياک تقريبا محال است، اما راضي نمي‌شوم که او را با اين درد بيرون بفرستم. بي‌حسي را تزريق مي‌کنم. تا بروم و برگردم بي‌حسي کار خودش را کرده، چشمانش را بسته و روي يونيت به حالتي ميان خواب و نشئگي فرو رفته. احتمالا يکي دو شبي را با همين درد سر کرده و چشم روي هم نگذاشته. حس خوبي به من دست مي‌دهد. لب و دهان بيمار بي‌حس شده. آرامش را مي‌توانم در چشمانش ببينم، اما به دندان که دست مي‌زنم دوباره از جا مي‌پرد. درد چند دقيقه پيش دوباره جان مي‌گيرد و صورتش را در هم مي‌کشد.

پرستارم بي‌تاب رفتن است. دوباره از او يک کارپول بي‌حسي مي‌خواهم. با بي‌ميلي از جا بلند مي‌شود و کارپول را توي دستم مي‌گذارد، اما تزريق بعدي هم اثر نمي‌کند. سراغ بي‌حسي‌هاي تکميلي مي‌روم، اما باز هم نتيجه‌اي نمي‌گيرم. دندان نسبتا بي‌حس شده اما به محض اينکه با الواتور تکاني به دندان مي‌دهم درد از نو زنده مي‌شود. نيم ساعتي به همين منوال مي‌گذرد، اما کار هيچ پيشرفتي نمي‌کند. هم پرستار و هم بيمار عاصي شده‌اند. عاقبت اين دوست معتادم است که کاسه صبرش لبريز مي‌شود: «دکتر جان تو که کار بلد نيستي {...} خوردي دست به دندون من زدي» بلند مي‌شود و همچنان که فحش‌هاي رکيکي نثار من و پرستارم مي‌کند از در بيرون مي‌رود. نگاه سنگين پرستارم يادآوري مي‌کند: تا تو باشي که نصفه شب به داد آدم معتاد برسي.

مشاهده مطلب ارسال شده بعد



 

بیشتر بخوانید...

  امکانات مطالب
نسخه PDF ◊
مشاهده نسخه چاپي ◊
دريافت فايل مطلب (Rtf Format) ◊
مشاهده نسخه XML ◊
ارسال اين مطلب به ديگران ◊
بازگشت ◊

  فهرست مطالب مرتبط

  نظر شما درباره اين مطلب
 
 

 




 

امتياز شما به تحلیل اين مطلب


نظرات دیگران در مورد این مطلب

صفحه اصلی
  • سرمقاله
  • پزشکي و جامعه
  • سياست سلامت
  • پشت پرده
  • يک هفته با رسانه ها
  • داروخانه
  • تجهيزات پزشکي
  • روزنه
  • پاويون
  • جهان پزشکي
  • صفحه آخر

  • آرشیو
  • جستجوی پيشرفته
  • عضویت در سایت
  • فهرست مطالب
  • ارسال خبر
  • لینک های مفید
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • RSS


1387 © کليه حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به موسسه فرهنگی ابن سينای بزرگ بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است | نگارش: نرم افزار تحريريه الکترونيک - نسخه5