نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :6/11/1387 15:56:0 تعداد بازديد كنندگان مطلب:446 يک قطره دريا - سارا جمالآباديخدا گوشتان را بکشدچهقدر سختي، چهقدر رنج، چهقدر کارهاي بيهوده براي چندرغاز حقوق که کفاف هيچچيز را نميدهد. چهقدر ناله، چهقدر دل به غرغر زدنهاي همديگر سپردن! شما را نميگويم، خودم را ميگويم که از خاري مينالم، از طعنهاي ميرنجم، از سنگي در راه پا پس ميکشم. فکر ميکنم دنيا به آخر رسيده و همين الان اين من هستم که بدبختترين آدم روي زمينم، بعد انگار خدا از جايي که خيلي دور نيست دست دراز ميکند، گوشم را ميگيرد و چشمم ميخ ميشود به علي عباس، جوان عراقي...عراق! هرچند امروز همه دنيا ميدانند که عراق کجا است اما من و تو بهتر ميدانيم، که هنوز ما هم چون مردم اين سرزمين با شنيدن نام مرده صدام هم زبان به نفرين تلخ ميکنيم و ياد آژير خطر و جنگ و درد و زخم و آوارگي ميافتيم... اما عراق براي عليعباس که يک عراقي است که امروز در دو تيم معروف اروپايي فوتبالبازي ميکند معنايي گزندهتر و تلختر دارد. عراق براي او يعني آوار شدن زندگي بر سر کودکي که تنها 13 سال دارد و سوختن پدر، مادر و همه اعضاي خانوادهاي که داشت.صبر کن... تمام نشده، اگر عليعباس را نگاه کني در عکس پايين صفحه و دنبال دستانش بگردي ميفهمي که تمام نشده! عراق براي عليعباس سرزميني است که نه تنها سايه پدر، محبت مادر و دست گرم خانواده را از او گرفت که به دستانش هم رحم نکرد... به کودکي که تنها 13 سال داشت! بايست و خود را جاي او بگذار. نگاه کن چگونه با همه دردهايش که هر کدامشان براي شکستن و بريدن، دليل کافي است روي پاهايش ايستاده و خواسته که زندگي کند با تمامي اندوهها. حالا، امروز او تنها يک عراقي مهاجر نيست، يک جنگ زده و يتيم نيست. او امروز روي دو پايش ايستاده و ميخواهد که زندگي کند! بدون سايه پدر، مادر و حتي دستاني که بتوانند به وقت غم به دست مهرباني بسپارد تا سرماي وجودش را به مهري گرما بخشد.حال اگر دلت ميخواهد گريه کن، نه براي علي عباس که براي خودت، خودم و براي همه آنها که زود به آخر خط ميرسند و دعا کن که خدا آنقدر از ما نااميد نشده باشد که گوشمان را بهموقع بکشد! مشاهده مطلب ارسال شده بعد
يک قطره دريا - سارا جمالآباديخدا گوشتان را بکشدچهقدر سختي، چهقدر رنج، چهقدر کارهاي بيهوده براي چندرغاز حقوق که کفاف هيچچيز را نميدهد. چهقدر ناله، چهقدر دل به غرغر زدنهاي همديگر سپردن! شما را نميگويم، خودم را ميگويم که از خاري مينالم، از طعنهاي ميرنجم، از سنگي در راه پا پس ميکشم. فکر ميکنم دنيا به آخر رسيده و همين الان اين من هستم که بدبختترين آدم روي زمينم، بعد انگار خدا از جايي که خيلي دور نيست دست دراز ميکند، گوشم را ميگيرد و چشمم ميخ ميشود به علي عباس، جوان عراقي...عراق! هرچند امروز همه دنيا ميدانند که عراق کجا است اما من و تو بهتر ميدانيم، که هنوز ما هم چون مردم اين سرزمين با شنيدن نام مرده صدام هم زبان به نفرين تلخ ميکنيم و ياد آژير خطر و جنگ و درد و زخم و آوارگي ميافتيم... اما عراق براي عليعباس که يک عراقي است که امروز در دو تيم معروف اروپايي فوتبالبازي ميکند معنايي گزندهتر و تلختر دارد. عراق براي او يعني آوار شدن زندگي بر سر کودکي که تنها 13 سال دارد و سوختن پدر، مادر و همه اعضاي خانوادهاي که داشت.صبر کن... تمام نشده، اگر عليعباس را نگاه کني در عکس پايين صفحه و دنبال دستانش بگردي ميفهمي که تمام نشده! عراق براي عليعباس سرزميني است که نه تنها سايه پدر، محبت مادر و دست گرم خانواده را از او گرفت که به دستانش هم رحم نکرد... به کودکي که تنها 13 سال داشت! بايست و خود را جاي او بگذار. نگاه کن چگونه با همه دردهايش که هر کدامشان براي شکستن و بريدن، دليل کافي است روي پاهايش ايستاده و خواسته که زندگي کند با تمامي اندوهها. حالا، امروز او تنها يک عراقي مهاجر نيست، يک جنگ زده و يتيم نيست. او امروز روي دو پايش ايستاده و ميخواهد که زندگي کند! بدون سايه پدر، مادر و حتي دستاني که بتوانند به وقت غم به دست مهرباني بسپارد تا سرماي وجودش را به مهري گرما بخشد.حال اگر دلت ميخواهد گريه کن، نه براي علي عباس که براي خودت، خودم و براي همه آنها که زود به آخر خط ميرسند و دعا کن که خدا آنقدر از ما نااميد نشده باشد که گوشمان را بهموقع بکشد! مشاهده مطلب ارسال شده بعد
عراق! هرچند امروز همه دنيا ميدانند که عراق کجا است اما من و تو بهتر ميدانيم، که هنوز ما هم چون مردم اين سرزمين با شنيدن نام مرده صدام هم زبان به نفرين تلخ ميکنيم و ياد آژير خطر و جنگ و درد و زخم و آوارگي ميافتيم... اما عراق براي عليعباس که يک عراقي است که امروز در دو تيم معروف اروپايي فوتبالبازي ميکند معنايي گزندهتر و تلختر دارد. عراق براي او يعني آوار شدن زندگي بر سر کودکي که تنها 13 سال دارد و سوختن پدر، مادر و همه اعضاي خانوادهاي که داشت.
صبر کن... تمام نشده، اگر عليعباس را نگاه کني در عکس پايين صفحه و دنبال دستانش بگردي ميفهمي که تمام نشده! عراق براي عليعباس سرزميني است که نه تنها سايه پدر، محبت مادر و دست گرم خانواده را از او گرفت که به دستانش هم رحم نکرد... به کودکي که تنها 13 سال داشت! بايست و خود را جاي او بگذار. نگاه کن چگونه با همه دردهايش که هر کدامشان براي شکستن و بريدن، دليل کافي است روي پاهايش ايستاده و خواسته که زندگي کند با تمامي اندوهها. حالا، امروز او تنها يک عراقي مهاجر نيست، يک جنگ زده و يتيم نيست. او امروز روي دو پايش ايستاده و ميخواهد که زندگي کند! بدون سايه پدر، مادر و حتي دستاني که بتوانند به وقت غم به دست مهرباني بسپارد تا سرماي وجودش را به مهري گرما بخشد.
حال اگر دلت ميخواهد گريه کن، نه براي علي عباس که براي خودت، خودم و براي همه آنها که زود به آخر خط ميرسند و دعا کن که خدا آنقدر از ما نااميد نشده باشد که گوشمان را بهموقع بکشد!
مشاهده مطلب ارسال شده بعد
بیشتر بخوانید...
امتياز شما به تحلیل اين مطلب