سال 4 | شماره 190 | سه شنبه 21  بهمن  1388 | 12 صفحه

 

نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :8/11/1387      16:9:0      تعداد بازديد كنندگان مطلب:716



دندان کاغذي - دکتر سيامک شايان
امروز، روز شما نيست


يک ساعت تمام است که درگير کشيدن يک دندان هستيد. دندان در حفره استخوان گير کرده و بيرون نمي‌آيد. منشي مطب هر چند دقيقه يک‌بار وارد اتاق مي‌شود تا به‌شما يادآوري کند که دو بيمار وقتي ديگر در اتاق انتظار منتظر نشسته‌اند. از اينکه در چنين چاهي افتاده‌ايد احساس خوبي نداريد. وقتي در ذهن بدشانسي‌هاي امروزتان را مي شماريد مطمئن مي‌شويد که امروز، روز شما نيست. از حفره دندان مثل چشمه، خون مي‌جوشد و با هيچ راهکاري هم بند نمي‌آيد. تلفن همراه شما بي‌وقفه زنگ مي‌خورد. عاقبت عاصي مي‌شويد و با همان دستکش خون‌آلود گوشي را از داخل جيبتان در مي‌آوريد و جواب مي‌دهيد...

از اين‌که پشت خط تلفن صداي سيامک حبيبي، مدير اجرايي هفته‌نامه سپيد را مي‌شنويد حالتان گرفته مي‌شود. از اين‌که بدون نگاه کردن به شماره مخاطب به تلفن جواب داده‌ايد خودتان را لعنت مي‌کنيد. سعي مي‌کنيد او را بپيچانيد و به کارتان ادامه دهيد، اما او پا را توي يک کفش کرده ‌است که تا يک ساعت ديگر مطلب را مي‌خواهد. چند بار پشت تلفن الو الو مي‌گوييد. انگار که صدا قطع و وصل مي‌شود و بعد تلفن را قطع مي‌کنيد. دوباره فورسپس را در دست مي‌گيريد و از دندان بيمار زير دستتان آويزان مي‌شويد. زن زير دستتان بال بال مي‌زند، اما شما به آن توجهي نمي‌کنيد. دوست داريد هرچه زودتر از شر دندان خلاص شويد. منشي دوباره وارد اتاق مي‌شود. پيش از آنکه دهان باز کند سرش فرياد مي‌کشيد. دخترک براي لحظاتي مات در جا مي‌ماند و بعد با چشمان گريان از در بيرون مي‌زند.

دوباره به دندان فشار مي‌آوريد. دندان تکان مختصري مي‌خورد و ناگهان از کمر مي‌شکند. خون به صورت و روپوش سفيد شما مي‌پاشد. زير لب غرمي‌زنيد و خودتان را بابت اين بدشانسي ندامت مي‌کنيد. زن زير دستتان ناله مي‌کند. حالا هيچ‌کس براي دادن وسيله کنار شما نيست. با همان دستکش خوني داخل کشو دست مي‌بريد و يک کارپول بي‌حسي برمي‌داريد. کارپول را تزريق مي‌کنيد. بيمار ناگهان دچار تشنج مي‌شود. دست و پايتان را گم مي‌کنيد. منشي را صدا مي‌زنيد، اما او جوابتان را نمي‌دهد. پشتي صندلي يونيت را مي‌خوابانيد تا بيمار به حالت درازکش روي صندلي قرار بگيرد. زن تنگي نفس دارد. گره روسري‌اش را باز مي‌کنيد و او را باد مي‌زنيد تا بهتر نفس بکشد. ناگهان در باز مي‌شود و يک مرد عظيم‌الجثه داخل اتاق مي‌شود. از ديدن صحنه داخل اتاق دچار سوء‌تفاهم مي‌شود. درحالي که فحش‌هاي رکيک مي‌دهد، يقه شما را مي‌گيرد. زبانتان از وحشت بند آمده. آخرين چيزي که به‌ياد مي‌آوريد اين است که شما را به زمين مي‌کوبد و زير مشت و لگد مي‌گيرد. بي‌هوش مي‌شويد. با صداي زنگ تلفن به‌هوش مي‌آييد. پرستار و مرد عظيم‌الجثه شما را نگاه مي‌کنند. مرد سعي مي‌کند از شما عذرخواهي کند. سرتان هنوز گيج مي‌رود. تلفن را از جيب درمي‌آوريد تا جواب بدهيد. سيامک حبيبي سراغ مقاله را مي‌گيرد.

مشاهده مطلب ارسال شده بعد



 

بیشتر بخوانید...

  امکانات مطالب
نسخه PDF ◊
مشاهده نسخه چاپي ◊
دريافت فايل مطلب (Rtf Format) ◊
مشاهده نسخه XML ◊
ارسال اين مطلب به ديگران ◊
بازگشت ◊

  فهرست مطالب مرتبط

  نظر شما درباره اين مطلب
 
 

 




 

امتياز شما به تحلیل اين مطلب


نظرات دیگران در مورد این مطلب

صفحه اصلی
  • سرمقاله
  • پزشکي و جامعه
  • سياست سلامت
  • پشت پرده
  • يک هفته با رسانه ها
  • داروخانه
  • تجهيزات پزشکي
  • روزنه
  • پاويون
  • جهان پزشکي
  • صفحه آخر

  • آرشیو
  • جستجوی پيشرفته
  • عضویت در سایت
  • فهرست مطالب
  • ارسال خبر
  • لینک های مفید
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • RSS


1387 © کليه حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به موسسه فرهنگی ابن سينای بزرگ بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است | نگارش: نرم افزار تحريريه الکترونيک - نسخه5