نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :23/11/1387 14:43:0 تعداد بازديد كنندگان مطلب:391 يک قطره دريا - سارا جمالآبادياز رنجي که ميبريمخوابآلود ميزند، چشمهايش ورم کرده. «خوبي؟» آهي ميکشد، نه! خوب نيست، خسته است، دلش گرفته. «چرا؟» در خانه تنها است مادر؛ همين تنهايي فرصتي ميشود براي آوار همه غصهها روي دلش. غصههاي خودش کم نيست که زنگ خانه زده ميشود... زن همسايه از راه ميرسد با خبرهاي تازه، خبرهاي داغ، آنقدر تلخ که دلش را ميسوزاند، از شوهري که مريض است، از بچههايي که بيوفايي ميکنند، از قسطهاي عقبافتاده و ... بعد تلفن زنگ ميخورد. زن همسايه ميرود، «الو؟!» پشت خط ديگري است با غصههاي ديگر، او ميگويد، مادر گوش ميدهد، سنگين ميشود، قلبش تير ميکشد، تن سرخ پيازها، سياه ميشود! «حواست کجا است؟» خودش به خودش ميگويد. تن سوخته پيازها را توي سطل ظرفشويي ميريزد. دستي به قفسه سينهاش ميکشد. نفس کم آورده، طاقتش طاق شده. خسته است، با چشمهاي ورم کرده دلش به حال مادر ميسوزد که تنها است و ديگران اگر در خانهاش ميزنند دل گرفتهاند و ميخواهند که درد دلشان را به سنگ صبور او بسايند. کاري که خيلي از ما ميکنيم و تا به ديگران برسيم، زبان باز ميکنيم به شکوه و شکايت، بيمهريها، از قسطهاي عقبافتاده، از همه آن چيزهايي که آزارمان ميدهد، بعد راهمان را ميکشيم و ميرويم. کار همه ما شده از بديها گفتن! راستي واقعا تمام زندگي ما پر از غصه است و هيچ شادماني در هيچ گوشهاي از زندگي ما پيدا نميشود؟ واقعا همه آدمهايي که با آنها رابطه داريم، آدمهاي بد و بيرحم و خبيثي هستند؟! اگر اين گونه است چرا زندهايم و تن به چنين زندگي سپردهايم؟! بياييد کمي منصف باشيم و در کنار همه بديهايي که وجود دارد- بديهايي که کم هم نيستند و روز به روز زيادتر ميشوند- به خوبيهاي زندگي هم فکر کنيم و از آنها با ديگران سخن بگوييم.آن وقت خنده به لب من ميآيد، خنده به لب تو ميآيد، بدي از ما ميگريزد و نعمت زندگي به کفر بدانديشي سياه نميشود! نميدانم به چه کيش و آييني هستي اما اگر انساني و کمي انصاف هنوز در ميان رگ و پي و استخوانت پيدا ميشود بيا و دست از شکوه و شکايت بردار و از خوبيها بگو. من هم قول ميدهم به تو که رسيدم از خوبيها بگويم؛ از همه آن چيزها که توانم ميدهد تا زندگي را تاب بياورم، تمام آن چيزها که وجود دارد و من به خساست براي تو نميگويم! مشاهده مطلب ارسال شده بعد
يک قطره دريا - سارا جمالآبادياز رنجي که ميبريمخوابآلود ميزند، چشمهايش ورم کرده. «خوبي؟» آهي ميکشد، نه! خوب نيست، خسته است، دلش گرفته. «چرا؟» در خانه تنها است مادر؛ همين تنهايي فرصتي ميشود براي آوار همه غصهها روي دلش. غصههاي خودش کم نيست که زنگ خانه زده ميشود... زن همسايه از راه ميرسد با خبرهاي تازه، خبرهاي داغ، آنقدر تلخ که دلش را ميسوزاند، از شوهري که مريض است، از بچههايي که بيوفايي ميکنند، از قسطهاي عقبافتاده و ... بعد تلفن زنگ ميخورد. زن همسايه ميرود، «الو؟!» پشت خط ديگري است با غصههاي ديگر، او ميگويد، مادر گوش ميدهد، سنگين ميشود، قلبش تير ميکشد، تن سرخ پيازها، سياه ميشود! «حواست کجا است؟» خودش به خودش ميگويد. تن سوخته پيازها را توي سطل ظرفشويي ميريزد. دستي به قفسه سينهاش ميکشد. نفس کم آورده، طاقتش طاق شده. خسته است، با چشمهاي ورم کرده دلش به حال مادر ميسوزد که تنها است و ديگران اگر در خانهاش ميزنند دل گرفتهاند و ميخواهند که درد دلشان را به سنگ صبور او بسايند. کاري که خيلي از ما ميکنيم و تا به ديگران برسيم، زبان باز ميکنيم به شکوه و شکايت، بيمهريها، از قسطهاي عقبافتاده، از همه آن چيزهايي که آزارمان ميدهد، بعد راهمان را ميکشيم و ميرويم. کار همه ما شده از بديها گفتن! راستي واقعا تمام زندگي ما پر از غصه است و هيچ شادماني در هيچ گوشهاي از زندگي ما پيدا نميشود؟ واقعا همه آدمهايي که با آنها رابطه داريم، آدمهاي بد و بيرحم و خبيثي هستند؟! اگر اين گونه است چرا زندهايم و تن به چنين زندگي سپردهايم؟! بياييد کمي منصف باشيم و در کنار همه بديهايي که وجود دارد- بديهايي که کم هم نيستند و روز به روز زيادتر ميشوند- به خوبيهاي زندگي هم فکر کنيم و از آنها با ديگران سخن بگوييم.آن وقت خنده به لب من ميآيد، خنده به لب تو ميآيد، بدي از ما ميگريزد و نعمت زندگي به کفر بدانديشي سياه نميشود! نميدانم به چه کيش و آييني هستي اما اگر انساني و کمي انصاف هنوز در ميان رگ و پي و استخوانت پيدا ميشود بيا و دست از شکوه و شکايت بردار و از خوبيها بگو. من هم قول ميدهم به تو که رسيدم از خوبيها بگويم؛ از همه آن چيزها که توانم ميدهد تا زندگي را تاب بياورم، تمام آن چيزها که وجود دارد و من به خساست براي تو نميگويم! مشاهده مطلب ارسال شده بعد
زن همسايه از راه ميرسد با خبرهاي تازه، خبرهاي داغ، آنقدر تلخ که دلش را ميسوزاند، از شوهري که مريض است، از بچههايي که بيوفايي ميکنند، از قسطهاي عقبافتاده و ... بعد تلفن زنگ ميخورد. زن همسايه ميرود، «الو؟!» پشت خط ديگري است با غصههاي ديگر، او ميگويد، مادر گوش ميدهد، سنگين ميشود، قلبش تير ميکشد، تن سرخ پيازها، سياه ميشود! «حواست کجا است؟» خودش به خودش ميگويد. تن سوخته پيازها را توي سطل ظرفشويي ميريزد.
دستي به قفسه سينهاش ميکشد. نفس کم آورده، طاقتش طاق شده. خسته است، با چشمهاي ورم کرده دلش به حال مادر ميسوزد که تنها است و ديگران اگر در خانهاش ميزنند دل گرفتهاند و ميخواهند که درد دلشان را به سنگ صبور او بسايند.
کاري که خيلي از ما ميکنيم و تا به ديگران برسيم، زبان باز ميکنيم به شکوه و شکايت، بيمهريها، از قسطهاي عقبافتاده، از همه آن چيزهايي که آزارمان ميدهد، بعد راهمان را ميکشيم و ميرويم.
کار همه ما شده از بديها گفتن! راستي واقعا تمام زندگي ما پر از غصه است و هيچ شادماني در هيچ گوشهاي از زندگي ما پيدا نميشود؟ واقعا همه آدمهايي که با آنها رابطه داريم، آدمهاي بد و بيرحم و خبيثي هستند؟!
اگر اين گونه است چرا زندهايم و تن به چنين زندگي سپردهايم؟! بياييد کمي منصف باشيم و در کنار همه بديهايي که وجود دارد- بديهايي که کم هم نيستند و روز به روز زيادتر ميشوند- به خوبيهاي زندگي هم فکر کنيم و از آنها با ديگران سخن بگوييم.
آن وقت خنده به لب من ميآيد، خنده به لب تو ميآيد، بدي از ما ميگريزد و نعمت زندگي به کفر بدانديشي سياه نميشود!
نميدانم به چه کيش و آييني هستي اما اگر انساني و کمي انصاف هنوز در ميان رگ و پي و استخوانت پيدا ميشود بيا و دست از شکوه و شکايت بردار و از خوبيها بگو.
من هم قول ميدهم به تو که رسيدم از خوبيها بگويم؛ از همه آن چيزها که توانم ميدهد تا زندگي را تاب بياورم، تمام آن چيزها که وجود دارد و من به خساست براي تو نميگويم!
مشاهده مطلب ارسال شده بعد
بیشتر بخوانید...
امتياز شما به تحلیل اين مطلب