سال 4 | شماره 190 | سه شنبه 21  بهمن  1388 | 12 صفحه

 

نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :29/11/1387      18:11:0      تعداد بازديد كنندگان مطلب:1062



تلخ و شيرين - دکتر سيامک شايان
چرخ گوشت پادگان


مچ دست راست را با دست چپ گرفته بود، وقتي هراسان از در بهداري وارد شد. چند دقيقه پيش‌تر با تلفن خبر داده بودند كه در آشپزخانه اتفاقي افتاده و آمبولانس خواسته ‌بودند، اما تا راننده خپل بهداري خواست به خودش بجنبد و شلوارش را بالا بكشد، خودش را با يك پيكان به بهداري رساند...

هر كس كه او را مي‌ديد، نگاهش مي‌رفت به سمت چهره مضطربش و نه مچي كه با دست چپ گرفته بود، اما مشكل اصلي در همان پايين بود، جايي كه تكه‌اي گوشت از مچ آويزان بود و در هوا تاب مي‌خورد؛ نه چهره‌اي كه دانه‌هاي عرق روي آن نشسته بود و چشم‌هايي كه داشت از حدقه بيرون مي‌زد. دست را كه از روي مچ برداشت، با شگفتي ديديم كه دست راست به همين جا، به كمي‌بالاتر از مچ ختم مي‌شود و چيزي در ادامه نيست. كشانديمش به اتاق اورژانس. پزشكمان هراسان پيش دويد و انگار مي‌خواهد يقه بنده خدا را بگيرد.

فرياد كشيد: «دستت كو؟ بقيه دستت كو؟» انگار او عروسكي بود كه حين دويدن و به در و ديوار خوردن، قطعه انتهايي دستش از مچ جدا شده و جايي در ميانه راه افتاده است. فرمان‌ها يكي پس از ديگري صادر مي‌شد: «رگ بگيريد... سرم شستشو... بخوابونش روي تخت... مسکن، زود يكي تزريق كنيد... دستت كو؟ بقيه دستت كو؟»

دست از بالاي مچ نبود. تنها حجم خود چكان و سرخي بود كه انگار گوشت‌ باقي مانده باشد، از ساعد آويزان بود. بنده خدا مات مانده بود. هنوز گيج مي‌زد و انگار از بريدن انگشتش مضطرب باشد، فقط زوزه مي‌كشيد. از سربازان همراهش كه پرسيديم، گفتند: «بالاي سر چرخ‌گوشت بوده. مشغول چرخ كردن سبزي ناهار فردا.» دستكش درون دست چپ و رپوش چرك آبي‌اش نيز مويد همين نكته بود كه از آشپزخانه آمده است. دستش خون‌ريزي چنداني نداشت. اگرچه بيست و پنج سانتي‌متر از دستش چرخ شده بود، اما نسج به‌هم پيچيده و آش‌و لاشي كه باقي مانده بود، رگ‌ها را بسته بود و جلوي خون‌ريزي گرفته شده بود.

تنها اقدامي ‌كه در اتاق اورژانس انجام شد، اين بود كه رييس درمانگاهمان يك دستكش جراحي روي دست بنده خدا كشيد. او را نشاندند توي آمبولانس، به همراه يك پزشك وظيفه كه تازه امروز، اولين روز خدمتش در پادگان بود و يكي دو سرباز بهداري. قرار شد رگ را درون آمبولانس از او بگيرند و در صورت لزوم سرمي‌ به او وصل كنند تا حجم از دست رفته خونش جبران شود.

آمبولانس اما چند دقيقه‌اي لف‌لف كرد تا راه بيفتد. براي اعزام به نزديك‌ترين بيمارستان كه در مالكيت نيروي هوايي بود، برگه اعزام لازم بود كه تا مهر و امضا شود، چند دقيقه‌اي گذشت. اگرچه طي شدن اين مراتب اداري اصلا به كار نيامد.

مشاهده مطلب ارسال شده بعد



 

بیشتر بخوانید...

  امکانات مطالب
نسخه PDF ◊
مشاهده نسخه چاپي ◊
دريافت فايل مطلب (Rtf Format) ◊
مشاهده نسخه XML ◊
ارسال اين مطلب به ديگران ◊
بازگشت ◊

  فهرست مطالب مرتبط

  نظر شما درباره اين مطلب
 
 

 




 

امتياز شما به تحلیل اين مطلب


نظرات دیگران در مورد این مطلب

صفحه اصلی
  • سرمقاله
  • پزشکي و جامعه
  • سياست سلامت
  • پشت پرده
  • يک هفته با رسانه ها
  • داروخانه
  • تجهيزات پزشکي
  • روزنه
  • پاويون
  • جهان پزشکي
  • صفحه آخر

  • آرشیو
  • جستجوی پيشرفته
  • عضویت در سایت
  • فهرست مطالب
  • ارسال خبر
  • لینک های مفید
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • RSS


1387 © کليه حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به موسسه فرهنگی ابن سينای بزرگ بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است | نگارش: نرم افزار تحريريه الکترونيک - نسخه5