نمایش جزئیات مقاله / زمان مخابره مقاله :5/12/1387 15:30:0 تعداد بازديد كنندگان مقاله:1545 ترجمه: دکتر اميرعلي سهرابپورتِديسال سوم دانشکده پزشکي، اولين سال باليني در مسير پزشک شدن، تاثيري غيرقابل درک بر من گذاشت. هيچ گاه فراموش نميکنم زحماتي را که براي کودک 5 ساله پرانگيزهاي که در اثر سوختگي شديد به شدت مجروح شده و مادرش را در سانحه آتش سوزي از دست داده بود کشيدم. هنوز ميتوانم هواي دم کرده اتاق را هنگامي که همکار نورولوژيست اطفال جزييات MRI او را توضيح مي داد احساس کنم، زماني که بر اساس اين يافتهها اعلام کرد که يک دختر دو ساله دوست داشتني، که همين دو هفته پيش کاملا سالم بود، به دليل انسفالوپاتي کبدي برق آسا دچار آسيب غير قابل برگشت مغزي شده است. اين تراژديهاي انساني مرا تکان ميداد، اما من اغلب در خودم نوعي کمبود احساس ميکردم: آيا راهي بود که بتوانم قدمي در راه کاهش درد و رنج اين بيماران و خانواده آنان بردارم؟ انجام چنين کاري ممکن بود چه احساسي به من بدهد؟ طولي نگذشت که در دوره چرخشي طب خانواده، در آخرين ماه سال سوم دانشکده پزشکي، پاسخ اين سوالم را يافتم...تک تک موارد بررسي سلامت کودک و معاينه باليني نوزاد از اهميت خاصي براي من برخوردار بود، چرا که هر لحظه خاطره پسر خودم در دلم زنده ميشد. تا زمان تولدش هفتهها را ميشمردم، اغلب در روياهاي شيرينم به اين فکر ميکردم که او چه قيافه اي خواهد داشت، تا آن که بالاخره او را ملاقات کرديم. سونوگرافي حکايت از شمايل کاملا طبيعي داشت. پاها به سمت بالا جمع شده بودند، دستها مشت شده بودند – واقعا يک معجزه بود. اما امروز روز متفاوتي بود. چند ساعتي بود که حرکت بچه را احساس نکرده بودم. روياهاي شيرين جاي خود را به يک اضطراب نفسگير، و بعد هم به يک داغ دل داده بودند. در حالي که پروب داپلر در دستم بود، به يکي از اتاقهاي معاينه خزيدم با اين قصد که صداي قلبش را بشنوم و ذهنم را تسکين دهم. تنها چيزي که شنيدم صداي نبض آئورت شکميام بود که هر لحظه سريعتر ميزد. دست آخر از استادم کمک خواستم. او نيز صداي قلب جنين را جستجو کرد، آن را پيدا نکرد، و با آرامش دست مرا گرفته، به درمانگاه مامايي در انتهاي راهرو هدايت کرد.صفحه دستگاه سونوگرافي سياه، مسکوت و سرد بود. وحشت سراسر قلبم و تمام وجودم را پُر کرد. اشکهاي تنهايم بر گونههايم جاري شدند. او حرکت نميکرد. قلب او ايستاده بود. استادم گفت: «خيلي خيلي متاسفم.»پس اينطور، حالا ميفهمم چه حس و حالي است. آيا مادري که در بخش اطفال با او صحبت کردم نيز چنين حالي داشت وقتي فهميد که پسر و دخترش هردو به فيبروز سيستيک مبتلا هستند، و در صورت عدم کشف راههاي درماني جديد، به زودي هردوي آنها را از دست خواهد داد؟ يا زني که صداي فريادهاي شوهرش را در راهرو ميشنيد، در حالي که براي زنده نگاه داشتنش بصورت اورژانسي شوک قلبي به وي داده ميشد؟ يا مادري که با شنيدن اين خبر که دخترش ديگر هرگز از خواب بيدار نخواهد شد کنترل احساسش را از دست داده بود و زاري ميکرد؟ با آن که تنها سه سال از دوران تحصيلاتم در پزشکي ميگذشت، شاهد رنج و اندوه بسياري بودهام. به ما آموختهاند که در وراي دانش پزشکي، هنري براي دادن خبرهاي بد وجود دارد.و اکنون، در جايگاه يک بيمار، من در معرض دريافت چنين خبري بودم. روزهاي بعد هرگز از يادم نميروند. استادم و مسوول برنامهريزي بخشهايم در مدتي که والدين من و همسرم سفر عجولانه خود را از شيکاگو به کاروليناي شمالي انجام دهند، به خوبي از من مراقبت کردند تا احساس تنهايي نکنم. همسرم که افسر نيروي دريايي بود و حدود 3000 مايل دورتر از من در ماموريت به سر مي بُرد، با اولين پرواز خود را از سَنديهگو به من رساند تا هنگامي که پسرمان را وضع حمل مي کنم حضور داشته باشد.حدود 1 بارداريها در ايالات متحده با مُردهزايي همراهاند. در قريب به 50 موارد علت مرگ جنين نامشخص است. برخي عوامل شناخته شده نظير استعمال دخانيات، اختلالات مادرزادي، لوپوس مادر و پرهاکلامپسي اين خطر را افزايش ميدهند. اما من سابقهاي از هيچ يک از اين مشکلات نداشتم؛ در تمام مدت بارداري مو به مو مطابق کتاب عمل کرده بودم، و يک سونوگرافي سطح دوم نشان داده بود که جنين در وضعيت عالي قرار دارد. پس چرا اين اتفاق افتاده بود؟در بيمارستان خودمان، به عنوان يک بيمار مراقبت خوبي از من ميشد. پزشکم روي تابلوي بيماران بخش مامايي و زايمان، نام «آهو خانم» را در محل نام من نوشته بود، و تمامي همکلاسي هايي که اين ماه در بخش زايمان بودند مي توانستند در کنار نام من «IUFD»(1) را ببينند. رزيدنتهايي که در دوره چرخشي مامايي با آنها کار کرده بودم سري به اتاقم ميزدند، به من تسليت ميگفتند و از من دلجويي ميکردند. اجازه ندادم برايم سوند ادراري بگذارند، چون به خوبي از خطر عفونت بيمارستاني مجراي ادرار با خبر بودم. خوشبختانه متخصصان بيهوشي بيمارستانمان در «اپيدورال زدن» مهارت کافي دارند.رزيدنت بيهوشي، چهرهاي آشنا که قبلا در دوران انترني او را ديده بودم، با دقت مرا آماده کرد. جاي سوزن کمي درد داشت، اما خيلي هم بد نبود. قبل از آن که مرا ترک کند به من گفت: «تبريک مي گويم. دختر است يا پسر؟»جواب دادم: «پسر . . . اما او زنده نيست.» صورت او ناگهان از احساس خالي شد. احتمالا متوجه نشده بود آن کارت سفيد با گلهاي آبي که پرستار به اتاق من فرستاده بود نمايانگر چيست. او زير لب گفت: «اوه.» و با عجله اتاق را ترک کرد.اين يکي از اولين برخوردهاي من با دستپاچگي و آزردگي ذاتيِ افراد در مواجهه با يک مادرِ داغدار بود. مردم نميدانند چگونه به اين ضايعه واکنش نشان دهند يا چه بگويند. و قطعا من کسي را به اين دليل مقصر نميدانم، بايد اعتراف کنم خودم هم تا آن زمان نمي دانستم در چنين موقعيتي از چه کلماتي بايد استفاده کنم. اصلا چه مي توان گفت يا چه مي توان کرد تا درد کسي را که تا اين حد داغ ديده تسکين داد؟پزشکم اما بهترين کلمات را پيدا کرد. او از من درباره پسرم پرسيد: «اسمش چيست؟ کمي درمورد او به من بگو.» وقتي گريه کردم او نترسيد. در عوض به من يک برگ دستمال کاغذي داد، و مرا در آغوش گرفت، و فکر مي کنم خيلي آرام با من گريه کرد. او فرزندم را به دنيا آورد و به من گفت که او چقدر زيباست. بدون شک دستان و پاهاي بلند او به پدرش رفته بود.بدترين کار براي يک پرستار بخش مامايي و زايمان آن است که موظف به مراقبت از زني شود که فرزند مُرده به دنيا آورده است. اما پرستار من با اشتياق پذيرايم شد. احتمالا براي هرکسي، هم از نظر فيزيکي و هم از نظر عاطفي، راحتتر آن بود که حتيالامکان به اتاق من نيايد، چون ديگر لازم نبود انقباضات رحمي يا سلامت جنين را مانيتور کنند. اما اين گونه نبود. هروقت که من مايل بودم درمورد پسرم صحبت کنم، آنان سراپا گوش ميشدند. آنان به من اطمينان دادند که بعد از تولد پسرم خواهم توانست زمان زيادي را با او بگذرانم، از دستها و پاهاي کوچکش نقش نگاري کنم، در مراسم خاکسپاري از آنان کمک بگيرم، و تا بازيابي کامل سلامت جسمي و روحي مرا تنها نگذارند. اين شايد فقط بخشي از شرح وظايف بود. در مقام يک بيمار احساس ميکردم مورد محبت و مراقبت واقع ميشوم، در شرايطي که قلبم يک ميليون پاره شده بود. اکنون که به گذشته مينگرم، حيرانم از اين که آيا من هم توانستهام در طي اين ساليان چنين مهر و شفقتي را نسبت به بيماران تحت مراقبتم مبذول کنم؟چند هفته بعد از از دست دادن فرزندم دريافتم که احتمالا علت چه بوده است. به مانند 5 از کل سفيدپوستان، من نيز از نظر جهش فاکتور V ليدن هتروزيگوت هستم – يک اختلال انعقادي که خطر ترمبوز وريد عمقي، آمبولي ريه، و گاه مردهزايي و سقط جنين را افزايش ميدهد. جالب آن که هيچکدام از اين عوارض حتي براي يک نفر از اعضاي خانوادهام نيز اتفاق نيفتاده بود.همه ما در مواجهه با آلام زندگي از مکانيسم هاي دفاعي استفاده ميکنيم، و راهکار من نيز «دانش افزايي»(2) بود. در حالي که در ماتم فقدان پسرم به سوگ نشسته بودم، تا جايي که مي توانستم درمورد فاکتور V و خطرات تراژدي احتمالي آينده مطالعه کردم (اگر انوکساپارين مصرف کنم شايد همه چيز به حالت طبيعي برگردد؟). تلاشهايم براي «فکر کردن» مثل يک پزشک و «احساس کردن» مثل يک بيمار کاملا مشهود بود.حال که به گرفتن تخصص اطفال نزديکتر ميشوم، اين تجربه به من خواهد آموخت که طبابت با مهر و شفقت دقيقا چه معنايي دارد. شايد هرگز ندانم دقيقاً با چه کلماتي بايد سخن گفت، اما ميدانم که نبايد از درد و رنج انسانها گريخت، يا از صحبت کردن درمورد آن هراس داشت. و هرگز مهارتهاي مراقبت را که در زمان بيماريام از آن بهره بردم، فراموش نخواهم کرد. مردماني که طي اندوهبارترين تجرب? زندگانيم مرا حمايت و مراقبت کردند، راه تسکين آلام قلب مرا در درون خود يافته بودند. اولين سوالشان اين بود که نام پسرم چيست.آه، پسرم . . . نامش تِدي است و من دوست دارم در مورد او صحبت کنم.منبع:Muth ND. Teddy. JAMA November 7, 2007; 298: 1985-6. مشاهده مقاله ارسال شده بعد
ترجمه: دکتر اميرعلي سهرابپورتِديسال سوم دانشکده پزشکي، اولين سال باليني در مسير پزشک شدن، تاثيري غيرقابل درک بر من گذاشت. هيچ گاه فراموش نميکنم زحماتي را که براي کودک 5 ساله پرانگيزهاي که در اثر سوختگي شديد به شدت مجروح شده و مادرش را در سانحه آتش سوزي از دست داده بود کشيدم. هنوز ميتوانم هواي دم کرده اتاق را هنگامي که همکار نورولوژيست اطفال جزييات MRI او را توضيح مي داد احساس کنم، زماني که بر اساس اين يافتهها اعلام کرد که يک دختر دو ساله دوست داشتني، که همين دو هفته پيش کاملا سالم بود، به دليل انسفالوپاتي کبدي برق آسا دچار آسيب غير قابل برگشت مغزي شده است. اين تراژديهاي انساني مرا تکان ميداد، اما من اغلب در خودم نوعي کمبود احساس ميکردم: آيا راهي بود که بتوانم قدمي در راه کاهش درد و رنج اين بيماران و خانواده آنان بردارم؟ انجام چنين کاري ممکن بود چه احساسي به من بدهد؟ طولي نگذشت که در دوره چرخشي طب خانواده، در آخرين ماه سال سوم دانشکده پزشکي، پاسخ اين سوالم را يافتم...تک تک موارد بررسي سلامت کودک و معاينه باليني نوزاد از اهميت خاصي براي من برخوردار بود، چرا که هر لحظه خاطره پسر خودم در دلم زنده ميشد. تا زمان تولدش هفتهها را ميشمردم، اغلب در روياهاي شيرينم به اين فکر ميکردم که او چه قيافه اي خواهد داشت، تا آن که بالاخره او را ملاقات کرديم. سونوگرافي حکايت از شمايل کاملا طبيعي داشت. پاها به سمت بالا جمع شده بودند، دستها مشت شده بودند – واقعا يک معجزه بود. اما امروز روز متفاوتي بود. چند ساعتي بود که حرکت بچه را احساس نکرده بودم. روياهاي شيرين جاي خود را به يک اضطراب نفسگير، و بعد هم به يک داغ دل داده بودند. در حالي که پروب داپلر در دستم بود، به يکي از اتاقهاي معاينه خزيدم با اين قصد که صداي قلبش را بشنوم و ذهنم را تسکين دهم. تنها چيزي که شنيدم صداي نبض آئورت شکميام بود که هر لحظه سريعتر ميزد. دست آخر از استادم کمک خواستم. او نيز صداي قلب جنين را جستجو کرد، آن را پيدا نکرد، و با آرامش دست مرا گرفته، به درمانگاه مامايي در انتهاي راهرو هدايت کرد.صفحه دستگاه سونوگرافي سياه، مسکوت و سرد بود. وحشت سراسر قلبم و تمام وجودم را پُر کرد. اشکهاي تنهايم بر گونههايم جاري شدند. او حرکت نميکرد. قلب او ايستاده بود. استادم گفت: «خيلي خيلي متاسفم.»پس اينطور، حالا ميفهمم چه حس و حالي است. آيا مادري که در بخش اطفال با او صحبت کردم نيز چنين حالي داشت وقتي فهميد که پسر و دخترش هردو به فيبروز سيستيک مبتلا هستند، و در صورت عدم کشف راههاي درماني جديد، به زودي هردوي آنها را از دست خواهد داد؟ يا زني که صداي فريادهاي شوهرش را در راهرو ميشنيد، در حالي که براي زنده نگاه داشتنش بصورت اورژانسي شوک قلبي به وي داده ميشد؟ يا مادري که با شنيدن اين خبر که دخترش ديگر هرگز از خواب بيدار نخواهد شد کنترل احساسش را از دست داده بود و زاري ميکرد؟ با آن که تنها سه سال از دوران تحصيلاتم در پزشکي ميگذشت، شاهد رنج و اندوه بسياري بودهام. به ما آموختهاند که در وراي دانش پزشکي، هنري براي دادن خبرهاي بد وجود دارد.و اکنون، در جايگاه يک بيمار، من در معرض دريافت چنين خبري بودم. روزهاي بعد هرگز از يادم نميروند. استادم و مسوول برنامهريزي بخشهايم در مدتي که والدين من و همسرم سفر عجولانه خود را از شيکاگو به کاروليناي شمالي انجام دهند، به خوبي از من مراقبت کردند تا احساس تنهايي نکنم. همسرم که افسر نيروي دريايي بود و حدود 3000 مايل دورتر از من در ماموريت به سر مي بُرد، با اولين پرواز خود را از سَنديهگو به من رساند تا هنگامي که پسرمان را وضع حمل مي کنم حضور داشته باشد.حدود 1 بارداريها در ايالات متحده با مُردهزايي همراهاند. در قريب به 50 موارد علت مرگ جنين نامشخص است. برخي عوامل شناخته شده نظير استعمال دخانيات، اختلالات مادرزادي، لوپوس مادر و پرهاکلامپسي اين خطر را افزايش ميدهند. اما من سابقهاي از هيچ يک از اين مشکلات نداشتم؛ در تمام مدت بارداري مو به مو مطابق کتاب عمل کرده بودم، و يک سونوگرافي سطح دوم نشان داده بود که جنين در وضعيت عالي قرار دارد. پس چرا اين اتفاق افتاده بود؟در بيمارستان خودمان، به عنوان يک بيمار مراقبت خوبي از من ميشد. پزشکم روي تابلوي بيماران بخش مامايي و زايمان، نام «آهو خانم» را در محل نام من نوشته بود، و تمامي همکلاسي هايي که اين ماه در بخش زايمان بودند مي توانستند در کنار نام من «IUFD»(1) را ببينند. رزيدنتهايي که در دوره چرخشي مامايي با آنها کار کرده بودم سري به اتاقم ميزدند، به من تسليت ميگفتند و از من دلجويي ميکردند. اجازه ندادم برايم سوند ادراري بگذارند، چون به خوبي از خطر عفونت بيمارستاني مجراي ادرار با خبر بودم. خوشبختانه متخصصان بيهوشي بيمارستانمان در «اپيدورال زدن» مهارت کافي دارند.رزيدنت بيهوشي، چهرهاي آشنا که قبلا در دوران انترني او را ديده بودم، با دقت مرا آماده کرد. جاي سوزن کمي درد داشت، اما خيلي هم بد نبود. قبل از آن که مرا ترک کند به من گفت: «تبريک مي گويم. دختر است يا پسر؟»جواب دادم: «پسر . . . اما او زنده نيست.» صورت او ناگهان از احساس خالي شد. احتمالا متوجه نشده بود آن کارت سفيد با گلهاي آبي که پرستار به اتاق من فرستاده بود نمايانگر چيست. او زير لب گفت: «اوه.» و با عجله اتاق را ترک کرد.اين يکي از اولين برخوردهاي من با دستپاچگي و آزردگي ذاتيِ افراد در مواجهه با يک مادرِ داغدار بود. مردم نميدانند چگونه به اين ضايعه واکنش نشان دهند يا چه بگويند. و قطعا من کسي را به اين دليل مقصر نميدانم، بايد اعتراف کنم خودم هم تا آن زمان نمي دانستم در چنين موقعيتي از چه کلماتي بايد استفاده کنم. اصلا چه مي توان گفت يا چه مي توان کرد تا درد کسي را که تا اين حد داغ ديده تسکين داد؟پزشکم اما بهترين کلمات را پيدا کرد. او از من درباره پسرم پرسيد: «اسمش چيست؟ کمي درمورد او به من بگو.» وقتي گريه کردم او نترسيد. در عوض به من يک برگ دستمال کاغذي داد، و مرا در آغوش گرفت، و فکر مي کنم خيلي آرام با من گريه کرد. او فرزندم را به دنيا آورد و به من گفت که او چقدر زيباست. بدون شک دستان و پاهاي بلند او به پدرش رفته بود.بدترين کار براي يک پرستار بخش مامايي و زايمان آن است که موظف به مراقبت از زني شود که فرزند مُرده به دنيا آورده است. اما پرستار من با اشتياق پذيرايم شد. احتمالا براي هرکسي، هم از نظر فيزيکي و هم از نظر عاطفي، راحتتر آن بود که حتيالامکان به اتاق من نيايد، چون ديگر لازم نبود انقباضات رحمي يا سلامت جنين را مانيتور کنند. اما اين گونه نبود. هروقت که من مايل بودم درمورد پسرم صحبت کنم، آنان سراپا گوش ميشدند. آنان به من اطمينان دادند که بعد از تولد پسرم خواهم توانست زمان زيادي را با او بگذرانم، از دستها و پاهاي کوچکش نقش نگاري کنم، در مراسم خاکسپاري از آنان کمک بگيرم، و تا بازيابي کامل سلامت جسمي و روحي مرا تنها نگذارند. اين شايد فقط بخشي از شرح وظايف بود. در مقام يک بيمار احساس ميکردم مورد محبت و مراقبت واقع ميشوم، در شرايطي که قلبم يک ميليون پاره شده بود. اکنون که به گذشته مينگرم، حيرانم از اين که آيا من هم توانستهام در طي اين ساليان چنين مهر و شفقتي را نسبت به بيماران تحت مراقبتم مبذول کنم؟چند هفته بعد از از دست دادن فرزندم دريافتم که احتمالا علت چه بوده است. به مانند 5 از کل سفيدپوستان، من نيز از نظر جهش فاکتور V ليدن هتروزيگوت هستم – يک اختلال انعقادي که خطر ترمبوز وريد عمقي، آمبولي ريه، و گاه مردهزايي و سقط جنين را افزايش ميدهد. جالب آن که هيچکدام از اين عوارض حتي براي يک نفر از اعضاي خانوادهام نيز اتفاق نيفتاده بود.همه ما در مواجهه با آلام زندگي از مکانيسم هاي دفاعي استفاده ميکنيم، و راهکار من نيز «دانش افزايي»(2) بود. در حالي که در ماتم فقدان پسرم به سوگ نشسته بودم، تا جايي که مي توانستم درمورد فاکتور V و خطرات تراژدي احتمالي آينده مطالعه کردم (اگر انوکساپارين مصرف کنم شايد همه چيز به حالت طبيعي برگردد؟). تلاشهايم براي «فکر کردن» مثل يک پزشک و «احساس کردن» مثل يک بيمار کاملا مشهود بود.حال که به گرفتن تخصص اطفال نزديکتر ميشوم، اين تجربه به من خواهد آموخت که طبابت با مهر و شفقت دقيقا چه معنايي دارد. شايد هرگز ندانم دقيقاً با چه کلماتي بايد سخن گفت، اما ميدانم که نبايد از درد و رنج انسانها گريخت، يا از صحبت کردن درمورد آن هراس داشت. و هرگز مهارتهاي مراقبت را که در زمان بيماريام از آن بهره بردم، فراموش نخواهم کرد. مردماني که طي اندوهبارترين تجرب? زندگانيم مرا حمايت و مراقبت کردند، راه تسکين آلام قلب مرا در درون خود يافته بودند. اولين سوالشان اين بود که نام پسرم چيست.آه، پسرم . . . نامش تِدي است و من دوست دارم در مورد او صحبت کنم.منبع:Muth ND. Teddy. JAMA November 7, 2007; 298: 1985-6. مشاهده مقاله ارسال شده بعد
تک تک موارد بررسي سلامت کودک و معاينه باليني نوزاد از اهميت خاصي براي من برخوردار بود، چرا که هر لحظه خاطره پسر خودم در دلم زنده ميشد. تا زمان تولدش هفتهها را ميشمردم، اغلب در روياهاي شيرينم به اين فکر ميکردم که او چه قيافه اي خواهد داشت، تا آن که بالاخره او را ملاقات کرديم. سونوگرافي حکايت از شمايل کاملا طبيعي داشت. پاها به سمت بالا جمع شده بودند، دستها مشت شده بودند – واقعا يک معجزه بود. اما امروز روز متفاوتي بود. چند ساعتي بود که حرکت بچه را احساس نکرده بودم. روياهاي شيرين جاي خود را به يک اضطراب نفسگير، و بعد هم به يک داغ دل داده بودند. در حالي که پروب داپلر در دستم بود، به يکي از اتاقهاي معاينه خزيدم با اين قصد که صداي قلبش را بشنوم و ذهنم را تسکين دهم. تنها چيزي که شنيدم صداي نبض آئورت شکميام بود که هر لحظه سريعتر ميزد. دست آخر از استادم کمک خواستم. او نيز صداي قلب جنين را جستجو کرد، آن را پيدا نکرد، و با آرامش دست مرا گرفته، به درمانگاه مامايي در انتهاي راهرو هدايت کرد.
صفحه دستگاه سونوگرافي سياه، مسکوت و سرد بود. وحشت سراسر قلبم و تمام وجودم را پُر کرد. اشکهاي تنهايم بر گونههايم جاري شدند. او حرکت نميکرد. قلب او ايستاده بود. استادم گفت: «خيلي خيلي متاسفم.»
پس اينطور، حالا ميفهمم چه حس و حالي است. آيا مادري که در بخش اطفال با او صحبت کردم نيز چنين حالي داشت وقتي فهميد که پسر و دخترش هردو به فيبروز سيستيک مبتلا هستند، و در صورت عدم کشف راههاي درماني جديد، به زودي هردوي آنها را از دست خواهد داد؟ يا زني که صداي فريادهاي شوهرش را در راهرو ميشنيد، در حالي که براي زنده نگاه داشتنش بصورت اورژانسي شوک قلبي به وي داده ميشد؟ يا مادري که با شنيدن اين خبر که دخترش ديگر هرگز از خواب بيدار نخواهد شد کنترل احساسش را از دست داده بود و زاري ميکرد؟ با آن که تنها سه سال از دوران تحصيلاتم در پزشکي ميگذشت، شاهد رنج و اندوه بسياري بودهام. به ما آموختهاند که در وراي دانش پزشکي، هنري براي دادن خبرهاي بد وجود دارد.
و اکنون، در جايگاه يک بيمار، من در معرض دريافت چنين خبري بودم. روزهاي بعد هرگز از يادم نميروند. استادم و مسوول برنامهريزي بخشهايم در مدتي که والدين من و همسرم سفر عجولانه خود را از شيکاگو به کاروليناي شمالي انجام دهند، به خوبي از من مراقبت کردند تا احساس تنهايي نکنم. همسرم که افسر نيروي دريايي بود و حدود 3000 مايل دورتر از من در ماموريت به سر مي بُرد، با اولين پرواز خود را از سَنديهگو به من رساند تا هنگامي که پسرمان را وضع حمل مي کنم حضور داشته باشد.
حدود 1 بارداريها در ايالات متحده با مُردهزايي همراهاند. در قريب به 50 موارد علت مرگ جنين نامشخص است. برخي عوامل شناخته شده نظير استعمال دخانيات، اختلالات مادرزادي، لوپوس مادر و پرهاکلامپسي اين خطر را افزايش ميدهند. اما من سابقهاي از هيچ يک از اين مشکلات نداشتم؛ در تمام مدت بارداري مو به مو مطابق کتاب عمل کرده بودم، و يک سونوگرافي سطح دوم نشان داده بود که جنين در وضعيت عالي قرار دارد. پس چرا اين اتفاق افتاده بود؟
در بيمارستان خودمان، به عنوان يک بيمار مراقبت خوبي از من ميشد. پزشکم روي تابلوي بيماران بخش مامايي و زايمان، نام «آهو خانم» را در محل نام من نوشته بود، و تمامي همکلاسي هايي که اين ماه در بخش زايمان بودند مي توانستند در کنار نام من «IUFD»(1) را ببينند. رزيدنتهايي که در دوره چرخشي مامايي با آنها کار کرده بودم سري به اتاقم ميزدند، به من تسليت ميگفتند و از من دلجويي ميکردند. اجازه ندادم برايم سوند ادراري بگذارند، چون به خوبي از خطر عفونت بيمارستاني مجراي ادرار با خبر بودم. خوشبختانه متخصصان بيهوشي بيمارستانمان در «اپيدورال زدن» مهارت کافي دارند.
رزيدنت بيهوشي، چهرهاي آشنا که قبلا در دوران انترني او را ديده بودم، با دقت مرا آماده کرد. جاي سوزن کمي درد داشت، اما خيلي هم بد نبود. قبل از آن که مرا ترک کند به من گفت: «تبريک مي گويم. دختر است يا پسر؟»
جواب دادم: «پسر . . . اما او زنده نيست.» صورت او ناگهان از احساس خالي شد. احتمالا متوجه نشده بود آن کارت سفيد با گلهاي آبي که پرستار به اتاق من فرستاده بود نمايانگر چيست. او زير لب گفت: «اوه.» و با عجله اتاق را ترک کرد.
اين يکي از اولين برخوردهاي من با دستپاچگي و آزردگي ذاتيِ افراد در مواجهه با يک مادرِ داغدار بود. مردم نميدانند چگونه به اين ضايعه واکنش نشان دهند يا چه بگويند. و قطعا من کسي را به اين دليل مقصر نميدانم، بايد اعتراف کنم خودم هم تا آن زمان نمي دانستم در چنين موقعيتي از چه کلماتي بايد استفاده کنم. اصلا چه مي توان گفت يا چه مي توان کرد تا درد کسي را که تا اين حد داغ ديده تسکين داد؟
پزشکم اما بهترين کلمات را پيدا کرد. او از من درباره پسرم پرسيد: «اسمش چيست؟ کمي درمورد او به من بگو.» وقتي گريه کردم او نترسيد. در عوض به من يک برگ دستمال کاغذي داد، و مرا در آغوش گرفت، و فکر مي کنم خيلي آرام با من گريه کرد. او فرزندم را به دنيا آورد و به من گفت که او چقدر زيباست. بدون شک دستان و پاهاي بلند او به پدرش رفته بود.
بدترين کار براي يک پرستار بخش مامايي و زايمان آن است که موظف به مراقبت از زني شود که فرزند مُرده به دنيا آورده است. اما پرستار من با اشتياق پذيرايم شد. احتمالا براي هرکسي، هم از نظر فيزيکي و هم از نظر عاطفي، راحتتر آن بود که حتيالامکان به اتاق من نيايد، چون ديگر لازم نبود انقباضات رحمي يا سلامت جنين را مانيتور کنند. اما اين گونه نبود. هروقت که من مايل بودم درمورد پسرم صحبت کنم، آنان سراپا گوش ميشدند. آنان به من اطمينان دادند که بعد از تولد پسرم خواهم توانست زمان زيادي را با او بگذرانم، از دستها و پاهاي کوچکش نقش نگاري کنم، در مراسم خاکسپاري از آنان کمک بگيرم، و تا بازيابي کامل سلامت جسمي و روحي مرا تنها نگذارند. اين شايد فقط بخشي از شرح وظايف بود.
در مقام يک بيمار احساس ميکردم مورد محبت و مراقبت واقع ميشوم، در شرايطي که قلبم يک ميليون پاره شده بود. اکنون که به گذشته مينگرم، حيرانم از اين که آيا من هم توانستهام در طي اين ساليان چنين مهر و شفقتي را نسبت به بيماران تحت مراقبتم مبذول کنم؟
چند هفته بعد از از دست دادن فرزندم دريافتم که احتمالا علت چه بوده است. به مانند 5 از کل سفيدپوستان، من نيز از نظر جهش فاکتور V ليدن هتروزيگوت هستم – يک اختلال انعقادي که خطر ترمبوز وريد عمقي، آمبولي ريه، و گاه مردهزايي و سقط جنين را افزايش ميدهد. جالب آن که هيچکدام از اين عوارض حتي براي يک نفر از اعضاي خانوادهام نيز اتفاق نيفتاده بود.
همه ما در مواجهه با آلام زندگي از مکانيسم هاي دفاعي استفاده ميکنيم، و راهکار من نيز «دانش افزايي»(2) بود. در حالي که در ماتم فقدان پسرم به سوگ نشسته بودم، تا جايي که مي توانستم درمورد فاکتور V و خطرات تراژدي احتمالي آينده مطالعه کردم (اگر انوکساپارين مصرف کنم شايد همه چيز به حالت طبيعي برگردد؟). تلاشهايم براي «فکر کردن» مثل يک پزشک و «احساس کردن» مثل يک بيمار کاملا مشهود بود.
حال که به گرفتن تخصص اطفال نزديکتر ميشوم، اين تجربه به من خواهد آموخت که طبابت با مهر و شفقت دقيقا چه معنايي دارد. شايد هرگز ندانم دقيقاً با چه کلماتي بايد سخن گفت، اما ميدانم که نبايد از درد و رنج انسانها گريخت، يا از صحبت کردن درمورد آن هراس داشت. و هرگز مهارتهاي مراقبت را که در زمان بيماريام از آن بهره بردم، فراموش نخواهم کرد. مردماني که طي اندوهبارترين تجرب? زندگانيم مرا حمايت و مراقبت کردند، راه تسکين آلام قلب مرا در درون خود يافته بودند. اولين سوالشان اين بود که نام پسرم چيست.
آه، پسرم . . . نامش تِدي است و من دوست دارم در مورد او صحبت کنم.
منبع:Muth ND. Teddy. JAMA November 7, 2007; 298: 1985-6. مشاهده مقاله ارسال شده بعد
Muth ND. Teddy. JAMA November 7, 2007; 298: 1985-6.
مشاهده مقاله ارسال شده بعد
بیشتر بخوانید...
امتياز شما به تحلیل اين مقاله