نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :25/3/1388 17:17:0 تعداد بازديد كنندگان مطلب:492 دندان کاغذي - دکتر سيامک شايانامينآقاي دکتر ژان وال ژاندخترک زير دستم نفسنفس ميزند. دست ميگذارم روي سينهاش. قلبش مثل گنجشک ميزند. پدرش غرولند ميکند: «دکتر! دوشبه که از درد مثل ماده سگ به خودش ميپيچد و نميگذارد بخوابيم. دندان لامصباش را بکش و راحتمان کن.» سعي ميکنم لحن صدايم آرامشبخش باشد: «دهانت را باز کن، عزيزم.» مرد بالاي سر دخترک ميايستد. دستش را جلو ميآورد و سعي ميکند با انگشت دندان دردناک دخترک را نشانم دهد... دستش را پس ميزنم: «شما بفرماييد، خودم دندان را پيدا ميکنم.» با آينه ميان دندانهايش ميگردم. پوسيدگي مثل آفت در تمام دهانش پخش شده. در همان حال که موهايش را نوازش ميکنم، ميپرسم: «کدوم دندونت درد ميکنه، عزيزم؟» ميخواهد حرف بزند، اما گلويش از بغض پر شده. مرد دماغش را ميخاراند و ميگويد: «همون دندون آخره، همون رو بکش.» پيدا کردن عامل درد کار سختي نيست. آبسه پاي دندان، آن را از همصنفان پوسيده ديگرش مشخص ميکند. به چشمان پر اشک دخترک نگاه ميکنم و ميگويم: «دندانش کشيدني نيست آقا، آبسه کرده اما با عصبکشي درست ميشود.» «دکتر پول ندارم پاي دندان اين توله بدهم.» به چشمان قرمز و صورت دود گرفته مرد نگاه ميکنم. امتناع ميکنم، اما ميگويد: «دکتر بکش و راحتم کن. چند شبه به خاطر نالههاي اين، سر زمين نگذاشتهام.» شگفتزده ميشوم از اينکه ميبينم،يک نفر تا چه حد ميتواند خودخواه باشد، به چشمان دخترک نگاه ميکنم. قطرههاي اشک بيصدا روي گونههايش ميافتد. دخترک به من نگاه ميکند. من حالا ژانوالژان هستم، تنومندتر و قويتر از پدرش. آن قدر بزرگ و قوي که دست بيندازم و يقه مردک را بچسبم و از جا بلندش کنم. حتي چند تا ليچار بارش کنم، از همانها که هميشه بار دخترک ميکند و پرتش کنم روي يونيت دندانپزشکي: «اگه خيلي به دندون کشيدن علاقهداري، بگذار دندان خودت را بکشم.» حملهور ميشوم سمت تنادريه، مردي که تازه ميفهمم پدر تني او نيست. يک عملي دزد که نان زن و بچهاش را خرج دواي خودش ميکند. کوزت با شادي به من نگاه ميکند که چگونه انتقامش را از تنارديه ميگيرم. من اولين کسي هستم که او را «عزيزم» خطاب ميکند. او حتي از من عروسک نميخواهد، اينکه پدرش باشم يا دست او را بگيرم و از اين زندگي نکبتبار بيرون ببرم. تنها ميخواهد که حساب اين مردک را کف دستش بگذارد و او بتواند دندانش را داشته باشد. اين را در نگاهش ميبينم. بايد کاري بکنم براي اين کوزت کوچولو که مثل يک گنجشک کوچک و بيپناه زير دست من نشسته است. به پدرش ميگويم: «لازم نيست پولي بدهي، دندان دخترتان را مجاني برايش درست ميکنم.» اين را که ميشنود، دندانهاي زردش از ميان لبها پيدا ميشوند. کوزت حالا کمي آرامتر شده است. مشاهده مطلب ارسال شده بعد
دندان کاغذي - دکتر سيامک شايانامينآقاي دکتر ژان وال ژاندخترک زير دستم نفسنفس ميزند. دست ميگذارم روي سينهاش. قلبش مثل گنجشک ميزند. پدرش غرولند ميکند: «دکتر! دوشبه که از درد مثل ماده سگ به خودش ميپيچد و نميگذارد بخوابيم. دندان لامصباش را بکش و راحتمان کن.» سعي ميکنم لحن صدايم آرامشبخش باشد: «دهانت را باز کن، عزيزم.» مرد بالاي سر دخترک ميايستد. دستش را جلو ميآورد و سعي ميکند با انگشت دندان دردناک دخترک را نشانم دهد... دستش را پس ميزنم: «شما بفرماييد، خودم دندان را پيدا ميکنم.» با آينه ميان دندانهايش ميگردم. پوسيدگي مثل آفت در تمام دهانش پخش شده. در همان حال که موهايش را نوازش ميکنم، ميپرسم: «کدوم دندونت درد ميکنه، عزيزم؟» ميخواهد حرف بزند، اما گلويش از بغض پر شده. مرد دماغش را ميخاراند و ميگويد: «همون دندون آخره، همون رو بکش.» پيدا کردن عامل درد کار سختي نيست. آبسه پاي دندان، آن را از همصنفان پوسيده ديگرش مشخص ميکند. به چشمان پر اشک دخترک نگاه ميکنم و ميگويم: «دندانش کشيدني نيست آقا، آبسه کرده اما با عصبکشي درست ميشود.» «دکتر پول ندارم پاي دندان اين توله بدهم.» به چشمان قرمز و صورت دود گرفته مرد نگاه ميکنم. امتناع ميکنم، اما ميگويد: «دکتر بکش و راحتم کن. چند شبه به خاطر نالههاي اين، سر زمين نگذاشتهام.» شگفتزده ميشوم از اينکه ميبينم،يک نفر تا چه حد ميتواند خودخواه باشد، به چشمان دخترک نگاه ميکنم. قطرههاي اشک بيصدا روي گونههايش ميافتد. دخترک به من نگاه ميکند. من حالا ژانوالژان هستم، تنومندتر و قويتر از پدرش. آن قدر بزرگ و قوي که دست بيندازم و يقه مردک را بچسبم و از جا بلندش کنم. حتي چند تا ليچار بارش کنم، از همانها که هميشه بار دخترک ميکند و پرتش کنم روي يونيت دندانپزشکي: «اگه خيلي به دندون کشيدن علاقهداري، بگذار دندان خودت را بکشم.» حملهور ميشوم سمت تنادريه، مردي که تازه ميفهمم پدر تني او نيست. يک عملي دزد که نان زن و بچهاش را خرج دواي خودش ميکند. کوزت با شادي به من نگاه ميکند که چگونه انتقامش را از تنارديه ميگيرم. من اولين کسي هستم که او را «عزيزم» خطاب ميکند. او حتي از من عروسک نميخواهد، اينکه پدرش باشم يا دست او را بگيرم و از اين زندگي نکبتبار بيرون ببرم. تنها ميخواهد که حساب اين مردک را کف دستش بگذارد و او بتواند دندانش را داشته باشد. اين را در نگاهش ميبينم. بايد کاري بکنم براي اين کوزت کوچولو که مثل يک گنجشک کوچک و بيپناه زير دست من نشسته است. به پدرش ميگويم: «لازم نيست پولي بدهي، دندان دخترتان را مجاني برايش درست ميکنم.» اين را که ميشنود، دندانهاي زردش از ميان لبها پيدا ميشوند. کوزت حالا کمي آرامتر شده است. مشاهده مطلب ارسال شده بعد
دستش را پس ميزنم: «شما بفرماييد، خودم دندان را پيدا ميکنم.» با آينه ميان دندانهايش ميگردم. پوسيدگي مثل آفت در تمام دهانش پخش شده. در همان حال که موهايش را نوازش ميکنم، ميپرسم: «کدوم دندونت درد ميکنه، عزيزم؟» ميخواهد حرف بزند، اما گلويش از بغض پر شده. مرد دماغش را ميخاراند و ميگويد: «همون دندون آخره، همون رو بکش.» پيدا کردن عامل درد کار سختي نيست. آبسه پاي دندان، آن را از همصنفان پوسيده ديگرش مشخص ميکند. به چشمان پر اشک دخترک نگاه ميکنم و ميگويم: «دندانش کشيدني نيست آقا، آبسه کرده اما با عصبکشي درست ميشود.»
«دکتر پول ندارم پاي دندان اين توله بدهم.» به چشمان قرمز و صورت دود گرفته مرد نگاه ميکنم. امتناع ميکنم، اما ميگويد: «دکتر بکش و راحتم کن. چند شبه به خاطر نالههاي اين، سر زمين نگذاشتهام.» شگفتزده ميشوم از اينکه ميبينم،يک نفر تا چه حد ميتواند خودخواه باشد، به چشمان دخترک نگاه ميکنم. قطرههاي اشک بيصدا روي گونههايش ميافتد.
دخترک به من نگاه ميکند. من حالا ژانوالژان هستم، تنومندتر و قويتر از پدرش. آن قدر بزرگ و قوي که دست بيندازم و يقه مردک را بچسبم و از جا بلندش کنم. حتي چند تا ليچار بارش کنم، از همانها که هميشه بار دخترک ميکند و پرتش کنم روي يونيت دندانپزشکي: «اگه خيلي به دندون کشيدن علاقهداري، بگذار دندان خودت را بکشم.» حملهور ميشوم سمت تنادريه، مردي که تازه ميفهمم پدر تني او نيست. يک عملي دزد که نان زن و بچهاش را خرج دواي خودش ميکند. کوزت با شادي به من نگاه ميکند که چگونه انتقامش را از تنارديه ميگيرم. من اولين کسي هستم که او را «عزيزم» خطاب ميکند. او حتي از من عروسک نميخواهد، اينکه پدرش باشم يا دست او را بگيرم و از اين زندگي نکبتبار بيرون ببرم. تنها ميخواهد که حساب اين مردک را کف دستش بگذارد و او بتواند دندانش را داشته باشد. اين را در نگاهش ميبينم. بايد کاري بکنم براي اين کوزت کوچولو که مثل يک گنجشک کوچک و بيپناه زير دست من نشسته است. به پدرش ميگويم: «لازم نيست پولي بدهي، دندان دخترتان را مجاني برايش درست ميکنم.» اين را که ميشنود، دندانهاي زردش از ميان لبها پيدا ميشوند. کوزت حالا کمي آرامتر شده است. مشاهده مطلب ارسال شده بعد
مشاهده مطلب ارسال شده بعد
بیشتر بخوانید...
امتياز شما به تحلیل اين مطلب