سال 4 | شماره 190 | سه شنبه 21  بهمن  1388 | 12 صفحه

 

نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :12/5/1388      15:6:0      تعداد بازديد كنندگان مطلب:539



دندان کاغذي - دکتر سيامک شايان امين
من هم رفتم زير کاميون


روز جشن فارغ‌التحصيلي ما چهل و هشت نفر بوديم. طاها يک سال قبل سر مسايل انضباطي از دانشگاه اخراج شده بود. معصومه اماني هم بعد از ازدواج درس را رها کرد. مرتضي صالحي و امير بنکدار رفتند شهرستان و مطب زدند. الان هم ماهي هفت‌هشت ميليون درآمد دارند. صادقي و محمد عسگري يک ضرب تخصص قبول شدند. شرمين و سارا زارع با همان مدرک عمومي جذب هيات علمي شدند. سامان زد به کار سياست، الان بايد وزيري وکيلي شده باشد...

 سلامت و طاووس برگشتند گرگان. اعظم با پسرخاله‌اش ازدواج کرد و توي مطب اوکار مي‌کند. رضا هنوز دارد براي امتحان تخصص درس مي‌خواند. فرشيد جعفري مدير کارخانه پدرش شده، لباس زير توليد مي‌کند. گرمه‌اي رفت پي علاقه‌اش، الان دکتراي روان‌شناسي مي‌خواند. پدرام وبلاگ‌نويس بود؛ خودتان حدس بزنيد چه عاقبتي پيدا کرد. ملتي رفت استراليا، خبر حسام و مسعود را از آمريکا دارم. کاظمي هنوز پيپ مي‌کشد و دچار ياس‌هاي فلسفي مي‌شود. شهلا توي دوره طرح ازدواج کرد و همان بندرلنگه ماندگار شد. سارا و الهام و الميرا با مهندس ازدواج کردند. پرديس هنوز شوهر نکرده. احسان يک زن خوشگل گرفت. امير پويا و خواجه‌نوري زدند به کار ايمپلنت. مصطفي طاهري خودش را متخصص جا زده و در مطبش فقط کار ارتودنسي مي‌کند. سهراب منعم سرطان گرفت؛ بنده خدا تازه مطب زده بود. طالب و محمدي بورسيه ارتش بودند. هنوز هم سرگردان از اين شهر به آن شهر منتقل مي‌شوند. جواد يغمايي کارش به طلاق کشيد و بابت هفت هزار سکه مهريه‌ زنش به زندان افتاد. زنش سال بعد با همکار جواد ازدواج کرد. سياوش و سحر هم کارشان به طلاق کشيد. چهار سال در دانشگاه هم‌گروهي بودند، اما زندگي‌شان چهار ماه هم دوام نياورد. سعيد عندليبي را با منشي مطب گرفتند. بعد از آن رسوايي زنش ديگر به خانه برنگشت. شهرام اصولي يک شرکت وارد‌کننده لوازم دندانپزشکي دارد. منوچهر هم نمايندگي ايمپلنت زد، اما ورشکست کرد. سميرا اما بچه‌ها در خيابان بچه بغل ديده بودند. از آن فيمينيست‌ها بود که مي‌گفت عمرا ازدواج کنم. پديده هم الان چهار تا دختر دارد. شبنم‌ اما هيچ‌وقت بچه‌دار نشد. پويا و آنوش هم رفتند مالزي براي تخصص. ليلا را توي مطبش، به قتل رساندند. علي هم يک متري در روزنامه سياسي مي‌نوشت. الان اما هيچ‌کس از او خبر ندارد. دلم براي محسن حسابي تنگ شده. کاش هر جا که هست، خوشبخت شده باشد. اسم بقيه آدم‌ها را هم يا فراموش کرده‌ام يا از‌ آنها بي‌خبرم. و خودم؟ خودم که روز بعد از جشن فارغ‌التحصيلي تصادف کردم. داشتم مي‌رفتم لوازم جشن را پس بدهم که رفتم زير کاميون. الان هم که در خدمت شما هستم. کليه اسامي به صورت اتفاقي انتخاب شده و معادل و حقيقي ندارند.

مشاهده مطلب ارسال شده بعد



 

بیشتر بخوانید...

  امکانات مطالب
نسخه PDF ◊
مشاهده نسخه چاپي ◊
دريافت فايل مطلب (Rtf Format) ◊
مشاهده نسخه XML ◊
ارسال اين مطلب به ديگران ◊
بازگشت ◊

  فهرست مطالب مرتبط

  نظر شما درباره اين مطلب
 
 

 




 

امتياز شما به تحلیل اين مطلب


نظرات دیگران در مورد این مطلب

صفحه اصلی
  • سرمقاله
  • پزشکي و جامعه
  • سياست سلامت
  • پشت پرده
  • يک هفته با رسانه ها
  • داروخانه
  • تجهيزات پزشکي
  • روزنه
  • پاويون
  • جهان پزشکي
  • صفحه آخر

  • آرشیو
  • جستجوی پيشرفته
  • عضویت در سایت
  • فهرست مطالب
  • ارسال خبر
  • لینک های مفید
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • RSS


1387 © کليه حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به موسسه فرهنگی ابن سينای بزرگ بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است | نگارش: نرم افزار تحريريه الکترونيک - نسخه5