سال 5 | شماره 212 | پنجشنبه 7  مرداد  1389 | 16 صفحه

 

نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :11/9/1388      17:51:0      تعداد بازديد كنندگان مطلب:494



دندان کاغذي

دندان کاغذي: شيفت شب


با يک ساعت تاخير به کلينيک مي‌رسم. مديرمان مثل هميشه بداخلاق و طلبکار است. جواب سلامم را نمي‌دهد و در همان حال که روزنامه را رو‌به‌رويش گرفته، از بالاي عينک نگاهم مي‌کند.

 به بخت بدم لعنت مي‌فرستم که مجبورم اخلاق گند او را تحمل کنم. اگر به هوس خريد ماشين شاسي‌بلند زير بار قرض و وام نمي‌رفتم، الان در خانه داشتم نسکافه‌ام را مي‌خوردم. طبق روال هر شب از مريض سرشب خبري نيست. شماره جديد هفته‌نامه سپيد روي ميز افتاده، برمي‌دارم و ورق مي‌زنم. دکتر شهاب‌الدين‌ صابونچي درباره دغدغه‌هاي غيرپزشکي پزشکان نوشته. حسرت مي‌خورم، به حال پزشکان و دندانپزشکان شکم‌سيري که وقت خود را با نقاشي و سياست و تاريخ پر مي‌کنند. عقربه ساعت‌ که از يازده‌ مي‌گذرد اولين مريض پيدايش مي‌شود. مريض‌هاي نيمه‌شب معمولا با درد سراغ دندانپزشکي مي‌آيند. عموما براي کشيدن دندان يا دست‌کم ساکت کردن دردشان.به هر نحو ممکن. به ندرت از ميان آنها کار چرب و دندان‌گيري پيدا مي‌شود. يکي دو مراجعه ديگر هم داريم تا ساعت يک نيمه‌شب که خيابان‌ها خلوت مي‌شوند و ديگر کسي سراغ کلينيک را نمي‌گيرد. آماده مي‌شوم براي خواب، اما هنوز چشمانم گرم نشده، صدايم مي‌زنند براي ويزيت. يک مرد معتاد با انبوهي از دندان‌هاي پوسيده. پولي در جيب ندارد اما من‌باب نوع دوستي هم که شده برايش بي‌حسي مي‌زنم تا دندان دردناکش را بکشم. بي‌حسي از پي بي‌حسي، اما دندان بي‌حس نمي‌شود و داد مرد با کوچک‌ تماسي به آسان مي‌رود. عاقبت از دستم شاکي مي‌شود، شروع مي‌کند به داد و قال که من درد خودم را بهتر مي‌دانم، چند تا ترومادول بنويس، خودش خوب مي‌شود. دوباره به اتاق پزشک برمي‌گردم اما چند دقيقه‌اي نگذشته صدايم مي‌زنند. ساعت 3 شب است. دو خانم جوان براي سوال درباره سفيد کردن دندان آمده‌اند. در دلم‌ اما چند بار خودم را لعنت مي‌کنم که با دست خودم در اين چاه افتاده‌ام. اصلا مرا چه به ماشين شاسي بلند؟
هنوز چند دقيقه نگذشته زن و مرد جواني وارد مي‌شوند. مرد مي‌گويد مسافر خارج هستند و مي‌خواهد همين امشب تمام کارهاي دنداني‌ زنش را انجام دهم. چند تراول سبز رنگ پيش‌رويم مي‌گيرد و دوباره اصرار مي‌کند. برق اسکناس چشم‌هاي خواب رفته‌ام را از هم باز مي‌کند. اين همان شکاري است که به سوداي صيد آن شب‌ها را در اين کلينيک مي‌گذرانم. ساعت از هفت هم مي‌گذرد که کار تمام مي‌شود. مرد در حالي که از من تشکر مي‌کند هفت تراول صدتوماني روي ميز مي‌گذارد و مي‌رود. از شوق اين درآمد همکاران را کله‌پاچه ميهمان مي‌کنم. ساعت 8 از کلينيک خارج مي‌شوم. دارم روي ابر‌ها راه مي‌روم. شايد اگر زن دو دندان خراب ديگر داشت، کارکردم به يک ميليون مي‌رسيد. هنوز سوار ماشين نشده‌ام که شماره مدير کلينيک روي گوشي‌ام مي‌افتد. مي‌توانم صداي شاد و شنگولش را پيش‌بيني کنم. اما او با همان صداي دمغ هميشگي خبر مي‌دهد که تراول‌ها تقلبي بوده‌اند!

دکتر سيامک شايان

مشاهده مطلب ارسال شده بعد



 

بیشتر بخوانید...

  امکانات مطالب
نسخه PDF ◊
مشاهده نسخه چاپي ◊
دريافت فايل مطلب (Rtf Format) ◊
مشاهده نسخه XML ◊
ارسال اين مطلب به ديگران ◊
بازگشت ◊

  فهرست مطالب مرتبط

  نظر شما درباره اين مطلب
 
 

 




 

امتياز شما به تحلیل اين مطلب


نظرات دیگران در مورد این مطلب

صفحه اصلی
  • سرمقاله
  • پزشکي و جامعه
  • سياست سلامت
  • پشت پرده
  • يک هفته با رسانه ها
  • فناوري
  • داروخانه
  • چهل تکه
  • روزنه
  • پاويون
  • جهان پزشکي
  • درمانگاه
  • جامعه
  • بازار نامه

  • آرشیو
  • جستجوی پيشرفته
  • عضویت در سایت
  • فهرست مطالب
  • ارسال خبر
  • لینک های مفید
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • RSS


1387 © کليه حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به موسسه فرهنگی ابن سينای بزرگ بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است | نگارش: نرم افزار تحريريه الکترونيک - نسخه5